عطرِ زندگیِ بانو میم

بنشین لحظه ای ، رو در روی من...

سلام حساسیت :))

۱ ۰

حساسیت لعنتی سر و کله اش از دیروز هویدا شد :/ 

سال به سال کمتر میشه و امسال، دیرتر از سالهای قبل و به ملایم ترین شکل ممکن خودش رو نشون داده... 

امیدوارم ملایم بمونه و من احتیاج به اسپری و قرص پیدا نکنم و کنار بیام باهاش... 

نمود ظاهریش تو چشمامه به صورت تورم و قرمزی و کبودی و خارش و سوزش... که فعلا فقط تورمش مشخصه که با کمپرس یخ یه کم التیام پیدا میکنه‌... 

نمود باطنیش هم رخوته ! به طور عجیبی کسل و خسته و خواب آلودم میکنه ! انگار که خود بدنم انتی هیستامین ترشح میکنه و من خواب آلود میشم !

+فردا امتحان ترم بهداشت دارم و به عجیب ترین شکل ممکن بیخیالم :/ 

خاک بر سران :))+پاره ای از متفرقه جات

۳ ۱۰

دیدین یه وقتایی همه چیز میپیچه به هم ؟ 

دیروز که تا ظهر کلاس بودیم و بعدش جاتون خالی رفتیم ناهار و یه دلی از عزا درآوردیم... 

اومدم خونه به خواب و استراحت گذشت و یه نمه درس :))

آخر شب شد اومدم داشتم با تلفن حرف میزدم داشتم لباسام و اماده میکردم که برم حموم ، یهو چشمم خورد به کاپشنم دیدم حدود ۳۰ سانتی درزش جر خورده :/ 

موندم این همه ادم دیدن یکی نبوده بگه کاپشنت پاره اس !!! ؟؟ 

هیچی نشستم نزدیک نیم ساعت فقط اون رو دوختم، دوختم تموم شد، تازه یاد مقنعه ام افتادم که یه ساعت پیش روش مشکین تاژ ریختم که برم حموم بشورمش ؛ چروک شده بود تمام مایع روش مونده بود ، نیم ساعتم داشتم اون یه دونه مقنعه رو میسابیدم بلکه کفش بره :))) 

خلاصه کارهای جانبی تموم شد ، خودم حموم کردم ، آبکشی آخر بود که یهو تلپی از پنجره ههواکش بالای سرم یه کپه خاک و سنگ ریخت رو کله ام و همون جا گل شد رو سرم :/ 

هواکش من سقفیه ، توش رو چند وقت پیش به خاطر این خاکی که میومد دادم سیمان کردن، ولی گویا یه تیکه مونده بوده :)) 

هیچی حالا من مونده بودم و یه هیکل که کثافت خورده بود و یه حموم که باید با دست این گل ها رو جمع میکردم که آب بره :))) 

خلاصه حسابی گاوم زاییده بود... 

از حمومم که اومدم واقعا از خستگی و انرژی که تمامش رفته بود نفهمیدم چجوری خوابم برد اصلا :))

+آدم وقتی با خونواده زندگی میکنه ، سختی های خونه داستن رو نمیفهمه ، اما وقتی تنها باشی ، یه روز شیر آب مشکل داره، یه روز برقا مشکل داره، یه روز هرچی مورچه بالداره حمله میکنه به زندگیت ، یه روز از هواکش سنگ و خاک میریزه پایین :)) با خونواده که آدم باشه ، اونقدر سریع رفع میکنن مشکل رو که آدم هیچی حس نمیکنه... 

+امروز زنگ زدم پست ، گفتم من فلانی زاده هستم، فلان آدرس، بسته ام رو کد رهگیری ندارم ، میخواستم ببینم رسیده یا نه ! بیچاره پشت تلفن پستچی رو صدا زد گفت فلانی ، بسته فلانی زاده کو ؟؟؟ خودش اومد پا تلفن گفت خااانوم من مخلص شما هستم ، به محض این که برسه من میارمش! :))) گفتم من فقط چون کد رهگیری نداشتم میخواستم ببینم اومده ، برگشت نخورده باشه چون نبودم :)) شماره تلفن ازم گرفت گفت برسه من بهت زنگ میزنم...

اومدم برا صاب خونم گفتم الآن که چقدر چشمش ترسیده :)) ، گفت راستش قبل تو ،سال پیش هم یه خانوم دکتری اینجا بود ازش شکایت کرده بود...

بیچاره برای دخترش کادو تولد گرفته بوده قرار بوده روز تولدش بهش برسه، تا چند روز بعد نیومده ، و هر دفعه زنگ خونه صداش در میومده این بچه به این هوای پست میدوییده پایین میخورده تو ذوقش میدیده پست نیست‌‌‌ ... خانم دکتره هم شکایت میکنه...

بنابراین از شکایتم و اینکه طرف حواسش جمع شده مطمین تر شدم :/ ! والا خب ادم این همه هزینه پست میده ، خدمات بگیره حداقل...

+همین :))

پیش به سوی عید...

۱ ۸

رفتنم به تهران موکول میشه به ۲۵ ام اسفند... 

۲۴ ام امتحان دارم...

اگر مامان بابام تهران نبودن از این جا جم نمیخوردم...

حوصله ی فک و فامیل رو ندارم...

از سه شنبه به بعد باید یه استراحت کوچیک کنم و شروع کنم دو هفته باقی مونده تا عید رو داخلی بخونم...

احتمالا عید هم باید با چند تا کتاب و جزوه برم تهران و تو هر فرصتی که پیش اومد بشینم بخونم...

امسال دیگه مهمونی بزرگ یک دفعه ای نمیدیم ، چون مامان تواناییش رو نداره و گفتم کسی ازت انتظار نداره ، من هم واقعا حتی اگر ۱۰ تا کارگرم بیان کمک نمیتونم بدون کمک کامل مامان از پس تشریفات بر بیام... برای همین پیشنهاد دادم ، هرکس خواست بیاد عصرونه یه سر عید دیدنی بزنه...

درسته اونجوری یک شب همه میومدن تموم میشد میرفت ، اما واقعا برگزاریش و تشریفاتش سخته و اصلا صلاح نیست با این اوضاع که تازه ۳ ماه از عمل بزرگ مامان میگذره استرس روحی و جسمی اینجوری بزرگ بهش بیاد...

به بقیه ی دوست و اشناهای دور هم که سر عیدی فیلشون یاد هندستون میکنه پا میشن میان بخور بخور و بریز بپاش هم طبق معمول میگیم سفریم !

برای ۱۳ به در هم همیشه خاله بزرگه یه مهمونی مزخرف بزرگ میده ، به مامان گفتم من حوصله ی اون همه آدم و دار و دور و نشستن یه گوشه رو ندارم ، مامانمم استقبال کرد :)) گفت منم ندارم ، مثل ۱۳ به در پارسال برو با دوستات سینما و بیرون... 

+بچه ها یه سوال... خانوما ، مایو سایزش با سایز لباس یکیه ؟ من همیشه مامانم میخرید ، و الان خودم میخوام بخرم نگران سایزشم... من ۳۸_۴۰ ام... گفتم ۴۰ بگیرم ، بعد گفتم نکنه بزرگ باشه شل باشه ... گفتم ۳۸ بگیرم باز گفتم نکنه اونقدر تنگ باشه نشه نفس کشید ! پروو و پس دادن هم که نداره به خاطر مسائل بهداشتی :/ موندم چه کنم... 


La La Land

۲ ۸

خیلی گذرا چشمم افتاده بود تو اینستا به معرفی فیلم La La Land...

فقط پوسترش رو دیده بودم و رد شده بودم...

امروز عصر بعد دانشگاه، ترجیح دادم بیام فقط فیلم ببینم...

رفتم یه سرچ زدم و دیدم رتبه ی خیلی خوبی آورده تو IMDB، این فیلم...

نشستم پاش...

لالا لند... یک فیلم موزیکال... ترجیحا تو تلویزیون هاتون با صدای بلند بشینین تماشا کنین...چراغ ها رو هم خاموش کنین :)

غرق میشید توی فیلم...(من که چهار زانو چسبیده به بخاری تو لپ تاپ دیدم :)))

یک عاشقانه...

تو زندگی هامون شاید تجربه کرده باشیم... مثلا دو تا دوست، زن و شوهر، خواهر و برادر...

فکر میکنیم همیشه با هم میمونیم...عاشق همیم...دست هم رو میگیریم تا قله ی رویاهامون رو فتح کنیم، و وقتی رسیدیم به قله، یکی از خود بی خود میشه و بقیه راه رو دست طرف رو ول میکنه...

ولی طرف مقابل تا ابد تو ذهن،قلب،تو تک تک جزییات زندگی جریان داره...

حتی اگر فرد دیگه ای "به ظاهر" جای اون طرف رو پر کنه...

La La Land توصیه میشود :)

+صحنه هم نداشت، فیلم تمیزیه...البته صحنه ی بوسیدن رو که خب نمیشه نداشته باشه...اون رو فاکتور بگیریم قابل دیدن با خانواده اس :)

پزشکی قانونی + اخلاق پزشکی

۳ ۷
از ساعت ۱ تا الان فقط استاد سرفصل ها رو گفته :)) 
اما همینشم لذت بخش بود...
در حدی که حاضرم که ۴ شبانه روز بشینم تا مباحث پزشکی قانونی و اخلاق پزشکی رو کامل بگه برام...
خصوصا به تفصیل میخواد یاد بده که چجوری شکایات و اتهامات رو قانونی بررسی میکنن و چه شکایاتی ارزش قانونی داره و کدوم ها چرت و پرته و ارزش قانونی نداره و این خیلی برام جالبه که میتونم بعدا در جواب کسایی که میگن شکایت کردیم ، شکایتمون رد شد رو احتمالا بدم و یا حواسم باشه به خودم که همه ی موارد احتیاط و قانونی رو رعایت کنم که به ناحق محکوم نشم...
و کلی موارد پزشکی قانونی و تشخیص ها ی جذاب ... 
با اینکه تعطیلات آخر هفته و استراحتم و زیر پتو خوابیدنم به باد رفت ، اما خیلی راضیم... 
+بانو کنارم لم داده داره با گوشیم آهنگ گوش میده :)) انگار که به آهو تی تاپ داده باشن :)) 
+یه ایرادی که تو خودم هست، اینه که دل نازکم و دلم نمیخواد حتی وقتی حق با منه شخصی که دوستمه و نزدیکمه ناراحت بشه و همه چیز رو به شوخی و خنده میگذرونم و الان تصمیم دارم دیگه اینکار رو نکنم و با هر شخصی مثل خودش رفتار کنم... 
+آنتراکت تموم شد... برم سر درس و بحث 

مادرِ من، مااادرِ من 😍❤

۲ ۱۶
جشنواره تخفیف محصولات nuxe  بود و برای مامانم یه روغنش رو برای موهاش و یه ضد آفتابش رو خریدم ، یه بسته هم پد آرایش پاک کن که مامانم برای زدن پاک کننده هاش خیلی نیاز داره ، خریدم... حدود ۴۵ تومن هم تخفیف بهم داد با یه کیف ارایشی کوچیک اشانتیون و یه ساک استخری اشانتیون که کیف ارایشی رو هم گذاشتم برای مامان...
گفتم ۲۹ ام میرم یه شاخه گل میخرم با اینا میدم بهش کلی سورپریز شه... 
+یکی از بچه ها یه کامنت فوق العاده قشنگ گذاشته بود ، گفت هرکس به وسع خودش هدیه میده ، من مامانم و میبوسم و مستر (داداش کوچیکش رو) یه مدت نگه میدارم تا مامانم استراحت کنه... خدا میدونه که چه لبخند عمیقی رو دلم نشست... 
من با مامانم کلیییییییی اختلاف نظر داریم و مشکلات مادر دخترانه :)) ولی دلم میخواد کلّ دنیا رو براش بخرم از بس که عاشقشم... 
+پنجشنبه و جمعه برامون این هفته کلاس گذاشتن... امیدوارم رحم کنن هفته بعد تعطیل رسمیه نذارن حداقل...
سه شنبه هم امتحان آخرین واحد بهداشت رو دارم :/ اخریش نچسب ترینه و دلم میخواد به خوبی بگذره...
+کمی یاد گرفتم عبور کنم... از ادمهایی که باور و درکشون برام سخته... 

شلوغ پلوغ

۴ ۱۱
دیشب گویا یادم رفته بود برای صبح ساعت بذارم...
صبح ناخودآگاه ولی ساعت ۶:۴۵ بیدار شدم دقیق ، و دیدم که ساعت نذاشتم...
کل امروز گذشت به یه مورنینگ و ورود و خروج زدن ...
سر کلاس استاد نرفتم...
گفتم فردا هم اگر مریض نداشته باشم ، سر راندش عمرا نمیرم...
میرم بشینم بخونم هفته ی دیگه امتحان دارم ، این هفته ۵ شنبه هم یه quiz ... 
چون نه از کلاسش که شده فقط کنفرانس بچه ها، نه از راندش هیچی عایدم نمیشه...
هوووف...
خیلی شلوغ پلوغه... خیلییی...
تو این ۲ هفته باقی مونده اخلاق پزشکی و  پزشکی قانونی و مسمومیت ها رو میخوان ارائه کنن :/ احتمالشم زیاده که امتحانشم بگیرن...
فکر کنم سر سال تحویل اینجا داریم امتحان میدیم :)) 
مردشور هرچی سیستم اموزشی رو ببرن ! 
+دعا کنین برامون...  

یک روز من از این شهر هم میگذرم‌‌‌‌‌...

۶ ۱۵
صبح بلند شدم ، صبحانه ی پهلوونیم که شامل نیم متر لقمه پنیر تبریزی و گوجه و گردو به عرض ۱ متر که تو دهنم جا نمیشد رو تناول کردم :))) 
به سرعت برق حاضر شدم...
ساعت ۷:۲۵ دقیقه بود ؛ گفتم عمرا به سرویس نمیرسم... اما باز یه ته امیدی تو دلم میگفت میرسی... خلاصه از خونه زدم بیرون با یه حالت نیمه تند ، به نزدیکی های سرویس که رسیدم از دور دیدم حرکت کرد و رفت‌... قدمام رو شل کردم و با ارامش بقیه ی راه رو رفتم و با تعجب دیدم که نه ، سرویس بیمارستان هستش هنوز ، اونی که رفت مال من نبوده...
تو کل راه زل زده بودم از پنجره به خیابونا و آدمهاش... 
یه لحظه چشمام رو بستم... 
انگار هرچی سفر توی عمرم کردم اومد جلوی چشمام...
چشمام رو باز کردم و تو دلم گفتم اینجا هم تموم میشه و من یک روزی برای همیشه میرم از اینجا‌..‌.
یه روزی شاید برسه تو سفرها از این شهر رد بشم و مثل کف دستم بلدش باشم و هعی برم این گوشه و اون گوشه اش و به دلم بگم ، یادته؟؟؟ 
چقدر زندگی عجیبه... یه روز اینجایی و فردا روز جای دیگه...
+من آدم یک جا موندن نیستم... آدم چسبیدن به یک مکان دیگه نیستم... آدم ترسویی که یه سفر مشهد دانش آموزیش رو به زور میرفت نیستم... 
هنوز میترسم از جاهای جدید... قلبم تند تند میزنه ... ولی حاضرم نیستم یک جا بمونم...
چقدر برای زندگیم رویا و برنامه دارم که به هیچ کس نگفتم...
میترسم...
هر وقت از رویاها و برنامه هام گفتم ، انگار دود شدن رفتن هوا... باید برای خودم نگهشون دارم تا یک روز واقعی بیان تو زندگیم.... 

استعداد های از دست رفته...

۸ ۲۳

یه دختر دایی دارم ، ۶ سال از من کوچکتره... 

همون که تو وب قبلیم گفتم بهتون که از هول پول ، با همکار ۴۰ ساله ی باباش دوسته و قصد ازدواج دارن... 

امروز با بانو حرف میزدیم یادش افتادم...

خیلی خیلی همیشه دلم براش میسوزه...‌

یادمه ، ۸ یا ۹ ساله بود ، خونشون بودیم ، براش یه بازی کامپیوتری اومدم نصب کنم ، یه کد ۲۰ رقمی داشت تو مراحل نصب باید وارد میکردیم ، دفعه ی اول من کد رو از روی جلد سی دی وارد کردم و اون فقط دید ، نصب به مشکل خورد و دوباره از اول این کد رو خودش وارد کرد از روی جلد... باز نصب به مشکل خورد و دفعه ی سوم دیدم همه ی ۲۰ رقم رو از حفظ وارد کرد !!!!! 

خیلیِ که ۲۰ رقم رو با چند ثانیه نگاه و یک بار تکرار ، اونم با فاصله ی حداقل ۱۰ دقیقه ای ، از حفظ بزنی...

رفتم به داییم گفتم ، توروخدا حواستون به نگار باشه ! این به طرز عجیبی باهوشه ! 

داییم خندید و با اون ژست همیشگی خاص خودش گفت دختر درس میخواد چی کار ! تهش میره خونه شوهر دیگه...

حالا اون کوچولو بزرگ شده... ۱۹ سالش شده...پرِ از استعداد ولی اصلا جدی نمیگیره خودش رو...

نقاشی میکشه ، انگشت به دهن میمونین از ترکیب رنگ و زیباییش... بهش گفتم خله ، بشین نقاشی کن نمایشگاه بزن ، نونت میره تو روغن‌... معروف میشی از بس که کارهات شیک و خاصِّ! گوش نکرد... 

رفت یه مدت دوره ارایشگری دید... پارسال تهران بودم تعطیلات ، زنگ زدم بعد ارایشگاه بیاد پیش ما ناهار ، صبح بود ، گفت برم پیشش عروس دارن... ارایشگاه معروف چهره ها هم بود ، نزدیک خونمون...

رفتم ، تک تک کارهای عروس از آرایش و موهاش رو خود نگار کرد... عروس ۱۱۰ درجه عوض شد... اصلا دهنم وا مونده بود از اون همه مهارت...

بعد ارایشگاه کلی دعواش کردم گفتم احمقققق ، الان حداقل ۳ ، ۴ تومن از عروسه پول گرفتن ! یه قرونشم به تو نرسید به عنوان کارآموز ! بیا خودت کار کن میترکونی...

اما کو گوش شنوا... 

نمیدونم به قول بانو اینا پول رو حاضر و آماده میخوان... بی هیچ تلاشی...

واقعا دلم میسوزه...

برای اون دختر بچه با هوش عجیب که الآن میتونست یکی از نابغه ها باشه ... تو یه دانشگاه معتبر...

برای این دختر جوون که میتونست یکی از بهترین نقاش ها یا گریمورها و آرایشگر ها باشه....

چقدر بدِ که قادر به انجام کاری باشیم و انجام ندیم...

واقعا استعداد میخواد این کارها... 

من یه قورباغه نمیتونم بکشم ، یه کرم مرطوب کننده رو میزنم تا تو چشم و گوش و حلقمم میره ، چه برسه آرایش !

کاش خودش بفهمه و بخواد...

کاش همه ی آدم های این مدلی بفهمن که با این بی توجهی ها نسبت به خودشون ، انگار که دارن خودکشی میکنن.... و به خودشون بیان...


۳۰ روز مانده تا بهار...

۶ ۱۷

اصلا روایت داریم شب جمعه بخوابید به نیت در رفتن هرچی خستگیِ و صبح جمعه برا خودتون یه وعده ی کامل شاهانه تدارک ببینید‌....

بعلهههه... 

جاتون خالی صبح بلند شدم ، یه باقالی پلو با ماهیچه بار گذاشتم و نشستم پای درس...

+من بدقول نیستم... کتاب آشپزیم یادم نرفته... ولی داریم به آخر سال نزدیک میشیم و همه فشارا دقیقا این تهِ و سرم کمی شلوغ... احتمالا تو فرصت عید لپ تاپم رو ببرم تهران و ردیفش کنم ، بنابراین هنوز وقت هست بهش کلی دستور دیگه اضافه کنین...  از گوشه ی وبلاگ موضوع آشپزی رو بزنید، پرتتون میکنه به پست مذکور...

+کاش عید یه جوری خلوت باشه خونمون ، که کمی درس بخونم...

+تقریبا همه تون رو میخونم ولی فرصت نظر گذاشتنم زیاد نیست ❤ بر من ببخشایید...

+کتاب ملت عشق رو همچنان دارم تکه تکه میخونم... عالیه... شاید بگم جواب خیلی از سوالاتم رو عینا گرفتم... چقدر دلم میخواست این رو اونهایی که میخوان همه رو به زور بندازن تو راهی که خودشون گذاشتن اسمش رو راه راست تا مبادا کل جامعه رو به گند نکشونن بخونن...

+راستی ، روز مادر مصادف با ۲۹ اسفنده ! چی میخرین برا مامانا ؟؟؟ راهنمایی لطفا 😆 شاید از روی شما تقلید کردم ... 

درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...
آخرین نظرات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
موضوعات
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان