عطرِ زندگیِ بانو میم

بنشین لحظه ای ، رو در روی من...

همه ی ما یک SLOTH درونِ کشف نشده داریم :))

این روزها فقط میخورم و میخوابم...

چنان میخوابم که خودم باورم نمیشه! این منم که اینقدر میخوابم؟؟؟

منی که شب 10 خوابم میبرد و 4 صبح چشمام باز بود... حالا به زور 2 میخوابم و به زور 10:30 ،11 بیدار میشم :)) میام میوه میخورم...

ساعت 12 ناهار میخورم بلافاصلله دوباره میرم زیر پتو میخوابم تا عصر ... که بریم بیرونی... مهمونی... :))

شبیه این حیوون تنبلا شدم قشنگ :))

درسم که از اون روز که اومدم یه 50 ص نهایتش خوندم...

+همه ی ما یک SLOTH* درون داریم که کشفش نکردیم کامل هنوز! :))
*یک حیوان تنبل :))

۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

دومین عید دیدنی دلچسب...

دومین عید دیدنی دلچسب مربوط میشه به همسایه ی روبه رویی که ۲۰ ساله رفت و امد داریم و دیگه فامیلیم، نه همسایه...

از بچگی من و نوه هاش حسابی هم بازی بودیم...

امروز دوباره هم رو دیدیم... ۴ تا نوه پسری ان... یکیشون دارو، یکی دندون، بزرگه IT ، کوچیکه هم که کنکوری... 

اونقدر سر ب سر هم گذاشتیم و خندیدیم...

به هم که میفتیم میشیم دقیقا همون بچه هایی که بودیم... خل و چل و دیوونه... البته بزرگه زیاد با ما بر نمیخوره و با من یکی که کارد و پنیره :)) از بچگی نمیدونم چرا با هم خوب نبودیم :)) 

خلاصه کلی یاد بچگی و گذشته کردیم و بزرگترهام که اونور داشتن بحث دینی و سیاسی میکردن و گهگاهی ماها دستشون مینداختیم...

تهشم آقای همسایه اومد به همه امون عیدی داد و عین بچه ها خر ذوق بودیم هممون :)) 

خانواده هامون هم چشم و ابرو که زشته یه تعارفی بکنین بعد بگیرین :)) ولی ما رو هوا عیدی هامون رو قاپیدیم و تازه قصد داشتیم مال هم دیگه رو هم تصاحب کنیم :))

+از اولین عیدی دلچسب هم کتاب فلسفه ی هگل رو عیدی گرفتم... 

+بازار عیدی کساده ها ! به اتاق فرمون میگم امسال همه در رفتن مسافرت عیدی هامون ماسید 😑 اتاق فرمان هم یک نگاه عاقل اندر سفیه کرد و گفت خیلی بدبختی پول ندیده 😂

آخرشم پولام رو گرفت گفت بده من نقد خرج کنم بعدا کارت به کارت میکنم 😑 

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

انیمیشن دوست داری ؟

_سلام اشتراک ۱۵۵۳ هستم میخواستم سفارش بدم برام بفرستین...

_سلام خانم فلانی زاده . دیشب با غذاتون چه فیلمی فرستادم ؟ 

_ کارتون finding dori 

_خب امشب یه فیلم اسکاری میفرستم 

_نمیخوام دیدم همه رو تقریبا... 

_انیمیشن دوست دارین ؟ ice age 5 ؟

_ارههههههههه 😍

_امیدوارم از غذا و انیمیشنتون لذت ببرین... 

+رستورانش تو عید ، به مشتری هاش فیلم عیدی میده ، من عاشق این مدل خلاقیت های تجاری ام...و ایضا احترام های تجاری که باعث میشه آدم خیلی خوب اعتماد کنه ...

دیشب من هوس همبرگر کرده بودم...

امشب اتاق فرمون هوس ساندویچ...

جاتون خالی...

۱۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

دریا

اولین عید دیدنی دلچسب...

آقو ما آخر سر رفتیم خونه ی دختر عمه ام... 

آقو اونقدر با دختر برادرشوهرش خندیدیم... آلمان به دنیا اومده، مادرش آلمانیه و اسمش دریا ئه و دقیقا هم سن و هم رشته و هم رده بودیم... اونجا هم فقط من و اون راحت انگلیسی حرف میزدیم و کلی خوش و بش کردیم و کلی زمان زود گذشت...

هیچ کس کامل نمیفهمید ما چی میگیم و از هر دری حرف زدیم و خیلی خوب بود...

شرایط زندگیمون خیلی شبیه هم بود با وجود اینکه دو جای متفاوت زندگی میکنیم...

خلاصه که تو اون سه ساعتی که اونجا بودیم دوتایی حرف زدیم و کسی زیاد کاری به کارمون نداشت و از منم سوالات مزخرف کسی نپرسید... :)) 

تهشم بیچاره یه آه کشید گفت تو این یک هفته بالاخره یکی پیدا شد کامل راحت حرف بزنم :)) (فارسی بلد نیست) 

شماره رد و بدل کردیم ؛ گفتیم قرار بذاریم تا هست بریم چند جای دیدنی رو ببینیم... 

خلاصه اولین عید دیدنی دلچسبمون رقم خورد :)) 

۱۱ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

my life is not as gol o bolbol as you think!!!

چند وقت پیش با بانو بحث بود میگفتیم ما چون از سختی ها و دغدغه ها و مشکلاتمون جلوی دیگران حرف نمیزنیم ، بقیه ماهارو به چشم علی بی غم و آدم بی مشکل نگاه میکنن...
برای من از وبلاگ گرفته تا فک و فامیل همینه... بعضی وبلاگی ها در تصورشون من یه مرفه که همه امکانات در اختیارشه و پس چه غم و سختی میتونه باشه و فک و فامیل هم فکر میکنن من رفتم شهر دانشجویی فقط دارم میخورم و میخوابم و بیرون و گردش میرم... 
دیروز بعد ۱ سال خونه مامان بزرگه جمع شدیم ، همه کلید کردن روی من... اول که چقدر بیرون میری و اشپزی میکنی و عکس میذاری و ...
که خیلی ریلکس گفتم شما میری توالت از خودت عکس منتشر میکنی ؟ منم قاعدتا عکس بدبختی ها و مشکلاتم رو تو اینستا نمیذارم و ماهی به سالی یه عکس کتابی که خوندم، بیرونی که رفتم ، غذایی که پختم رو میذارم ، که اونم به الطاف این تفکرات یک سالی میشه خیلی کم شده :) (خودشون هر روووز تو اینستاهاشون عکس مهمونی و پارتی دارن)
همگی جا خوردن ! بحث رو عوض کردن گیر دادن به درس و ازدواج من ... کی درست تموم میشه ؟چرا اینقدر طولانیه ؟ عقب افتادی ؟؟ ازدواج نمیکنی ؟؟؟ 
بازم خیلی ریلکس گفتم فوق دیپلم تو دوزی تانک نیست که ۱ ساله تموم بشه ، ۷ سال زمان میبره و من تازه ۴ سالم تموم شده! ازدواجم نخیر نمیکنم ! 
باز هم همگی جا خوردن ... همیشه با خنده و شوخی این سوالاتشون رو جواب میدادم ولی امسال تصمیم گرفتم محکم جواب بدم بلکه بفهمن زشته مدام این سوالات رو پرسیدن! 
اینم تموم شد یهو زن داییم جلو جمع گفت آقای فلانی زاده(خطاب به پدرم) دخترت رو مثل خودت حسابرس بار اوردی(قضیه ی پس اندازهامه که از دهن مامانم در رفته) و این همه هم ساپورتش میکنی از لحاظ مالی یه کم بیشتر ساپورت کن... 
بیچاره بابام فکر کرد من چیزی کم دارم! 
گفتم من کم ندارم که هیچ زیادم دارم و موندم چطور جبران کنم... 
زن داییمم پر رو برگشت گفت من ۸ میلیون فقط واسه این دو تا دخترا لباس عید خریدم! 
تازه دو هزاریم افتاد !!! من همون لباس هایی رو پوشیدم که پارسال پوشیده بودم... 
گفتم من امسال لباس مجلسی نخریدم چون خیلی دارم ، استفاده ای هم جز تو این دید و بازدید ها نداره ، فقط دو تا خرید کردم برای دانشگاه و دم دستی...
که شوهر یکی از خاله هام که من رو خیلی دوست داره برگشت گفت مریم مثل ماها نبوده و نیست ، راحتش بذارین... 
و این شد که با حرف راحتم گذاشتن ولی در عمل !!! 
دخترداییم اومده سیگار و میگیره جلوم میگه بگیرش ، گرفتم فکر کردم میخواد نگهش دارم براش، میگم چیکارش کنم ! میگه نمیکشی مگه ؟؟؟ 😑
اون یکی اومده میگه چی میخوری برات بریزم ؟ میگم من کی تا حالا مشروب خوردم و سیگار کشیدم اخه !! 
بعد با یه حالت تعجب میگن یعنی اونجا تنها خونه داری نمیکنی ؟؟؟؟؟ 
+سرم رو به کدوم دیوار بکوبونم من دقیقا ؟؟؟ 
+دیگه حوصله ندارم تک تک مشکلات و اختلاف نظراتم رو با مامان بابای خودممم برای شما بنویسم :)) 
۱۱ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

رسوم دوست نداشتنی !

تبدیل شده ام به یک موجود غرغروی خالص! 

اخه این چه رسم مسخره ایه دیدن ادمهای غریبه ای که سال به سال نمیبینمشون و ازشون خوشمم نمیاد :/ 

طرف  دخترعمه امه ، نو عیدشه (پدرش همون کوهنوردی که فوت شده) ، میگه فردا میخوایم بریم سفر ، زنگ میزنیم بریم سر سلامتی امروز؛ میگن تشریف بردن درکه 😑

بعد خانواده اصرااار اصرااار که حتما فردا باید بریم ! 

منم عمرا نمیرم😑 اگه نو عیدته میگی نشستیم ؛ بتمرگ مهمونا بیان برن ! چقدرم ناراحته درکه رفته 😑

بعد کاشف به عمل میاد که برادر شوهر دخترعمه ی گرام بعد بوق سال از المان تشریف اوردن دخترشونم پزشکی میخونه بعد اینا میخوان من با اون حرف بزنم 😑 

میگم من چه حرفی دارم با اون بزنم !

میگن بپرس برا بعدا بخوای بری المان چجوریه 😑

شیطونه میگه بردارم ۵ ام برگردم شهر دانشجویی ، وگرنه باید برم شوهر عمه ی خواجه حافظ شیرازیم ببینم !

۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

سلام ۱۳۹۶ :) ببینم چیا داری برامون :)

سال ۹۵ یادم نمیاد چجوری شروع شد...

ولی با سبزی پلو ماهی و سیر فراوون تموم شد :)) 

اینم سفره هفت سین مریم چین :)) سفال هاشم رنگش با خودمه از ۲ سال پیش...

خلاصه که در دقایق اخر بلند شدم ، با شکمی مشک مانند پر از ماهی و سیر خودم رو انداختم رو صندلی و یهو توپ سال تحویل و زدن 😁

الانم تو رخت خواب سنگین خواب دارم براتون پست میذارم...

احتمالا با این اوضاع سنگینی و شکم پری سال دیگه برسم به ۸۰ کیلو😂

خلاصه که عیدتووون مبااااارک...


۱۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

خدایا به زندگی خانوادگیم سر و سامان بده ؛ خسته شدم از اختلافات و این وضع‌‌...

خدایا به خانواده ام سلامتی بده...‌

خدایا مرسی که همیشه من رو در مسیر ارامش قرار دادی، اطرافیانم رو هم غرق آرامش کن...

+من که هیچ حسی به تحویل سال ندارم ولی از ته دل برای تک تکتون ارزوی سلامتی و خوشبختی میکنم...

+عیدتون مبارک...

۹ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

دینگ دینگ دینگ...‌

چقدر دلم برای صدای ناقوس کلیسای یکشنبه ها تنگ شده بود :)...

برای بوی تازه ی غذا پختن های مامان...

برای این خونه که گوشه گوشه اش برام هزار تا خاطره اس...

برای این پنجره ی پر از نور که هر شب که دلم میگرفت مینشستم تو بالکنش و حسابی حالم جا میومد...

+تابلوئه اتاقش رو اتاق فرمون لطف کرده با من شریک شده ؟ 😂 

پدر گرامم که عذرم رو خواست گفت نمیشه با هم بخوابیم چون خیلی وول میزنی سر و صدا و فرت و فرت میکنی 😑 و من اتراق کردم گوشه ی اتاق سابق خودم و اتاق فعلی اتاق فرمان که داره از تختِ king اش لذت میبره 😂


۱۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

بوی عید

کار خونه و مونه وکار عقب افتاده و هرچی که دارین بذارین کنار و این یکی دوروز مونده رو برین بیرون، برین خودتون رو جا کنین لای جمعیت مردم و دست فروش های تو خیابون...

امروز رفتم با اتاق فرمون گیشا و از بالا تا پایینش سه بار رفتیم به عشق دست فروشها...

سبزه ی عیدمون رو گرفتیم ، اونم من با چک و چونه :))) 

نقل تازه خریدم با چایی با اتاق فرمون بخوریم اونم با چونه زدن :))) 

+رفتم سر بساط نقل فروشی،یه ۱۰ تایی نقل خوردم دیدم خیلی تازه اس ،به پسره میگم نقلا چند؟؟؟ میگه شیشه ای ۱۵ ! 

گفتم اوووووووو اینا بسته ای ۵ تومنه ها ... 

گفت بهت میدم ۱۳ این شیشه گنده هاش رو! 

گفتممممم اووووووو...

گفت خب ۱۲ بردار :)) 

گفتم اووووووووو...

گفت بیا ۱۰ دیگه حرف نزن :))

که خانومه و شوهرش اومدن سر بساطش ، شوهره میگفت تازه اس بخریم ، زنه میگفت نه ! گفتم خانوم بخررر ! تازه اس:)) بیا بخور :))) 

گفتم بیا این ۸ تومن با یه مشتریم جور کردم واست ، نصفش رو دارچینی بریز نصفش رو گل محمدی، دوتایی هم کلی خندیدیم  :))))

+سر سبزه هام با همین یه اوووو ساده کلی تخفیف گرفتم... :)) 

+احتمالا فردا یا پس فردا هم برم تجریش و بازارش و دست فروشاش و خودم گم کنم وسط اون جمعیت و بوی عید ... 



۵ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان