عطرِ زندگیِ بانو میم

بنشین لحظه ای ، رو در روی من...

آرامش...

این روزها برای خودم آرامش خریدم...

چجوری ؟ 

با در ارتباط خیلی کمتر بودن با همکلاسی ها ! :)) 

مثلا از گروه کلاسی خارج شدم که شاهد بحث های مزخرف و بی منطقشون نباشم‌...

پیغام های خصوصی هم یک مدت خیلی سریع جواب داده میشد و وقتی شروع میکردن به بحث های متفرقه پاسخ نمیدادم یا با یک "اوهوم" "آهان" "خب" جواب میدادم و میفهمیدن تمایلی ندارم و چند وقتیه که بحث های متفرقه هم منتفی شده !  :))) 

خیلی هم همه خوبیم باهم ، سلام و علیک و خداحافظ و گاهی شوخی و خنده... 

نمیدونم چرا زودتر این آرامش رو برای خودم نخریدم ؟؟؟؟ 

+نشسته ام پشت میزم ، دارم اهنگ هایده(شایدم مهستی) گوش میدم و چای و "پیراشکی" میخورم ! 

بعله منم دل دارم ، گاهی ناپرهیزی میکنم :))) 

دریافت    <---- اینم اهنگی که دارم میگوشم :)) من هیچ وقت فرق هایده و مهستی رو نفهمیدم واقعیتش :))

+برای خودمون آرامش بخریم... مهم نیست تنها بشیم ، مهم نیست نظر بقیه چیه ، مهم آرامش خودمونه...

* خدایا شکرت * +کتاب های محمدرضا شرفی خبوشان

الان در همین لحظه ، با وجود کلی زیر فشار بودن ، به این نتیجه رسیدم خدا رو خیلی شکر کنم...

شکر...

شکر...

مرسی که بهم فرصت بودن میدی تا همه ی این لحظات ناب زندگی رو مزه مزه کنم...

گور بابای همه ی خستگی ها و پدر درومدن هامون در حال و اینده :)) 

                                            ***

غرق تست های گوارش بودم که زنگ خونم رو زدن و کتاب هایی که از "نبض هنر" سفارش داده بودم برام رسید...

درست زمانی که اصلا انتظارش رو نداشتم...

کتاب های نخونده ام رو گذاشتم روی هم ، و این دو تا کتاب رو گذاشتم ته ته ، که به شوق خوندنشون اول کتاب های نخونده ام رو تموم کنم... 

البته همه ی این ها بعد از امتحان داخلی که ۱۶ امه صورت میگیره :)) 

به قول بانو ، من از کتاب های قطور میترسم و اکثر کتاب های باقی مونده ، کتاب های قطورن :))) 

من از مردم همین شهرم همه آدمهای این شهر رو هم دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمیشناسم...

شب بیداری لذت عجیبی داره...

اما زیاد شب ها بیدار نمیمونم چون آدمیم که روزها میتونم کار کنم و اگر روزم رو از دست بدم تمومه و فقط شب ها میتونم بخوابم و اگر شب نخوابم تا شب بعدی خوابم نمیبره...

امشب فیلم "شبهای روشن" رو دیدم...

بعد از نمیدونم چند بار...

پستی که مادر یحیی تو وبش گذاشته بود،من رو یادش انداخت و هوس کردم ببینم...

اگر فردا درس نداشتم ، شاید تا صبح بیدار میموندم و چند بار دوباره نگاه میکردم...

اولین بار این فیلم رو فکر کنم 17 سالگی دیدمش...

بعدش هم کتابش رو خریدم و خوندم...

فیلم رو بیشتر دوست داشتم...

خیلی ببیشتر...

قشنگه... ببینیدش...

روایت دلبستگی و جدایی....

+آدمی که عاشقه ، آدمی که "واقعا" عاشقه، مثل مرد این فیلم، حاضر میشه از مهترین و ارزشمند ترین های زندگیش بگذره...

اگر یه روزی حس کردین که عاشقین، یا عاشقتونه، فکر کنین میتونین از چیزهای با ارزشتون بگذرین/حاضره از چیزهای با ارزشش بگذره؟

اگر جوابتون/جوابش، منفی باشه، عشق نیست...هوسه...

نگران نباشین،میزنه به سرتون و رد میشه و تمام...

+عنوان=تکه ای از دیالوگ فیلم...

آرمیتا مثل پری....

اصلا فرصت نمیکنم به خاطر زمان پخش ؛ خندوانه رو ببینم ؛ دورهمی هم فقط پنج شنبه ها میتونم ببینم... 

گاهی از اینستاگرامشون میبینم که مهمونشون مورد علاقه امه ، برنامه رو دانلود میکنم تا سر فرصت ببینم... 

امروز هم وقتی رسیدم خونه ، تا ناهارم حاضر شه ، قسمت مهمان های خندوانه که آرمیتا رضایی نژاد و شهره پیرانی بودن رو با دقت نگاه کردم... 

چقدر تو دلم درود فرستادم به این زن که چنین دختری تربیت کرده... مقتدر و محکم‌... 

و تصمیم قاطعانه ای گرفتم که اگر روزی خدا بهم فرزندی داد ؛ برای تربیتش تماام تلاشم رو بکنم... 

Lion

آخر شب به سرم زد فیلم ببینم و اونم چه فیلم خوبی...

ببینید ، ببینید ، حتما ببینید :)

+طبیعیه من به تنهایی هفته ای ۵۰_۶۰ تومن فقط میوه و سبزی میخورم ؟؟؟ تهران که میرم لب نمیزنم به میوه ولی اینجا دیوانه وار میوه و سالاد میخورم ! کلا یک life style سالم اینجا دارم و یک life style ناسالم تهران :))) 

+نظرات پست قبل خیلی جالب بود که شبیه بودن و من با خیلی ها دقیقا نظرم یکسان بود...

حدودا ۱۵ سال پیش یک سرباز وظیفه بدون گواهی نامه ، روی خط عابر پیاده زد به پدربزرگم و پدربزرگم همون روز به علت پارگی پرده ی دیافراگم و خونریزی داخلی شدید عمرش رو داد به شما...

همون روز های اول ، خانواده رضایت دادن برای اون پسر جوون و گفتن فکر میکنیم که این پسر مثل پسرهای خودمونه... 

و یادم نمیره که تا مراسم ۴۰ ام پدر بزرگم ، سربازها دسته جمعی برای مراسم ها میومدن و چقدر گریه میکردن...

میشه از این قتل ها گذشت ولی از قتل های شرورانه ؛ خبیثانه ؛ تجاوزات هم میشه به همین راحتی گذشت ؟؟

اعدام...

یک سوال

نظرتان راجع به قصاص چیست ؟ 

با اعدام موافقید ؟ 

اگر دور از جون ، کسی عزیزترین شخص زندگیتون رو به قتل برسونه ، حاضرید از قصاصش بگذرین ؟؟ 

دلیلتون رو هم ذکر کنین :) 

مردمی کن و مشو از دیده ی خونبار جدا...



نشسته ام در گوشه ی دنجم...
دلم میرود با صدایش...

"ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی
ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
 همه یکبار جدا..."

+پیشنهاد چوپان بود‌... دلش رفت، دل ما رو هم برد... :) 
+چقدر آینده ی پیش روم تار و مبهمه...
+چقدر دلم فکر آزاد و کتاب میخواد...
+آهنگ=ابر میبارد (همایون شجریان) 

پیتزا تابه ایِ مریم پز

دیشب مایه ی این خوش مزه جان رو درست کردم و امروز ظهر هم در عرض ۵ دقیقه خمیرش رو کف تابه پهن کردم و یه همچین خوش مزه ای ردیف کردم...

اعتقاد دارم ناهار روزهای تعطیل باید بچسب باشه :)) 

دستور خمیرش رو از اینترنت دراوردم

۱ پیمانه آرد 

نصف پیمانه ماست

دو قاشق روغن زیتون 

نصف قاشق بیکینگ پودر 

۱ تخم مرغ 

مخلوط که کنید یه خمیر خیلی خیلی چسبناک به دست میاد ؛ تابه رو چرب کنید و خمیر رو بریزید توش و با قاشق صاف و یک دست کنین ، اصلا از دست استفاده نکنین چون میچسبه... 

بعد هم مایه ی پیتزاتون (برای من قارچ و گوشت بود) رو بریزین و روش پنیر بریزید... 

مایه رو هم از قبل باید خوب بپزین...

من گذاشتم رو شعله ی کوچیک و کم ۱ ساعت با دم کنی ، قشنگ دم کشید و بعدش درش رو برداشتم و یک ربع با در باز پخت و یه چند دقیقه اخرم زیرش رو یه کم زیاد کردم...

سعی کنین خمیرتون رو نازک پهن کنین کف تابه که هم برشته شه و هم معز پخت... 

من داخل خمیرم یه کوچولو نمک و یه عالمه اویشن و فلفل زدم :) 

روزمره های کمیاب

دیروز تا ساعت ۵ درس خوندم و بعدش زدم به خرید...

یخچالم توش خر پر نمیزد :))

اول رفتم فروشگاه زنجیره ای و کلی ذوق مرگ از دیدن اون همه جنس جورواجور باهم :)) 

چقدر تنوع کالا بالا رفته ، و ایضا قیمت ها 😐 ...

بگذریم...

خلاصه خریدهام رو کردم و اومدم گذاشتم خونه و رفتم سر خیابونمون ادامه ی خریدها که شامل میوه و سبزی میشد رو کردم...

دیدم وقت ندارم سبزی پاک کنم ، به یه بسته سبزی پاک شده قناعت کردم و دیدم دلم نمیاد از ریحون بگذرم و با چک و چونه از سبزی فروشی یه دسته ریحون خریدم :)) بماند که غر میزد که کسی ریحون تنها نمیفروشه و منم میگفتم ببین الان ساعت ۶ عصره ؛ این همه سبزیت مونده ، فردا هم جمعه اس ؛ هیشکی تو این خیابونا پر نمیزنه ؛ میمونه رو دستت ها ! 😂 این بود که  گولش زدم و ریحون خالی خریدم 😂 

اومدم خونه و خریدهام رو جا به جا کردم و نشستم همزمان با پاک کردن ریحونا و شستن سبزی ها، یه فیلم هندی sanam teri kasam دیدم...

فیلمش آب دوغ خیاری بود، ولی من عاشق فیلم های هندی ام 😂 برام یه چیزش خیلی جالب بود که یک سری از فرهنگ های سنتی امون خیلی شبیهه ... خلاصه همونجور که سر صحنه های عاشقانه اش دلم قیلی ویلی میرفت و سر صحنه های غمگینش زار میزدم ، کارهام رو تموم تموم کردم ...

بعدشم اومدم نشستم پای دور همی ... از همون اولش خندیدم تا تهش...

خداییش راست میگه ها ، بشر چجوری کشف کرد که شیر بدوشه ؟! خب به قول مهران مدیری از فوضولیش رفته فشار داده فهمیده 😂😂😂😂😂 

+تو شهر دانشجویی کم پیش میاد چنین روزمره هایی برام...

+جمعه ی هممون به خیر باشه ❤

آخر هفتستون :)

امروز و فردا off شدم...

اونقدر تعطیلی برامون غریبه که نمیدونم تعطیل میشم چیکار  کنم :)) 

دیروز تا فهمیدم امروز و فردا تعطیلیم سریع زدم به دل ارایشگاه و یه کم به خودم رسیدم، امروز صبحم که پاشدم قِر میدادم و نمیدونستم از خوشحالی تعطیلات دو روزه چه کنم :)) 

۱۰۰ البته که مدام باید درس بخونم ولی این وسط ها میشه یه کاری به نفع دلمونم بکنیم دیگه :)) 

یه برنامه ای تو سرمه ، که عصری برم عطاری ، چیزایی که میخوام رو بخرم ؛بعد برم سبزی خوردن بخرم بعد کلی وقت سبزی نخوردن :))

و احتمالا برم یه شاخه گل برای دختر صاب خونم بگیرم ، هفته ی دیگه کنکور ارشدشه ، بدم بهش سورپریز شه و روحیه بگیره ‌‌‌... 

شب هم بشینم یه فیلمی نگاه کنم و یه دلی از عزا در بیارم :))

+برم پا درس و بحثم که بتونم به دلمم برسم بعدش :)) 

+شما خوبین ؟ خوشین ؟ برنامه اتون برای اخر هفته و تعطیلاتتون چیه ؟ 

۱ ۲ ۳ . . . ۲۰ ۲۱ ۲۲
بسم الله الرحمن الرحیم
وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ...
با مهربانی وارد شوید...
Designed By Erfan Powered by Bayan